سالها از مرگ پدر و مادر کیم جوهوان گذشته و او به زندگی تنهایش عادت کرده است. شب کریسمس، مردی مرموز در لباس بابانوئل آرزویش برای داشتن خانواده را برآورده میکند و او را به دنیایی دیگر میفرستد. آنجا خانهای پیدا میکند در کنار لیزی، بیوهای زخمخورده، و دختر کوچکِ ناتنیاش. جوهوان برای محافظت از آنها باید شکار یاد بگی...